معرفی وبلاگ
حضرت آیت الله خامنه ای در نشست اندیشه های راهبردی ؛ نقش و سهم بانوان را در نظام اسلامی ممتاز و بی بدیل دانستند و خاطر نشان کردند : " نقش بانوان در دوران مبارزه پیروزی انقلاب اسلامی ، بعداز انقلاب بویژه دوره بسیار سخت دفاع مقدس و در عرصه های مختلف ، نقش مؤثر ، ممتاز و بی جایگزینی است که با هیچ معیاری قابل اندازه گیری نیست ." از نگاه رهبر انقلاب اسلامی ، اولین کسی که نقش و جایگاه ممتاز بانوان را درک کرد و زمینه ساز نقش افرینی برجسته زنان در عرصه های مختلف شد ، امام خمینی (ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران بود.
صفحه ها
دسته
لينك سازمان زنان
لينك دوستان
سايت مراجع تقليد
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 889358
تعداد نوشته ها : 1937
تعداد نظرات : 211
Rss
طراح قالب
GraphistThem267

 

دوشنبه نوزدهم 1 1392 10:51

 

افسران - رهبر معظم انقلاب: "شهادت" يعني وارد شدن در خلوت الهي

 

افسران - حضور و غياب

 

كلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت كردن.هر كسي با دوستان خويش گرم

گرفته بود و خلاصه كلاس روي هوا بود.يك دفعه معلم اومد تو كلاس و سر وصداها

يواش يواش خوابيد...

طبق روال هميشه شروع كرد به خواندن ليست حضور و غياب:

 

بزرگراه همت......حاضر 

غيرت همت.........غايب

مردانگي همت.....غايب

سمينار همت.......حاضر

صداقت همت......غايب

صفاي همت.......غايب

حياي همت........غايب

كتاب همت......حاضر

تجمع فرهنگي همت.....حاضر

ورزشگاه همت.....حاضر

مرام همت......غايب

همايش همت....حاضر

ايمان همت...غايب

قهرماني همت...غايب

 

غايبين از حاضرين بيشتربود، كلاس تعطيل ......

 

 تصاوير زيباسازي وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقي، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

افسران - هفت سين جبهه/ شعر

 

بچه ها تحويل سال يادش بخير شلمچه

چييده بوديم تو سفره سربند و يك سرنيزه 

بچه ها خيلي گشتن تو جبهه سيب نداشتيم

بجاي سيب تو سفره كمپوتشو گذاشتيم

تو اون سفره گذاشتيم يه كاسه سكه و سنگ

سمبه به جاي سنجد يه سفره رنگارنگ

اما يه سين كم اومد همه تو فكري رفتيم

مصمم و با خنده همه يك صدا گقتيم

به جاي هفتيمن سين تو سفره سر ميزاريم

سر كمه هر چي داريم پاي رهبر مي زاريم

 

 

افسران - سردار شهيد عبدالرسول زرّين

 

كيست اين مرد كه تيري به سر لاله ي گوشش

سخن وصل نموده نجوا؟!

و چنين خنده زنان از شرر خصم ندارد پروا،

اين همان زرّين است كه ز مردانِ يقين، مرد حقيقت بين است

او خودش گفت : به ديدار امام، وقتي از طاقچه تصوير مرا برمي داشت

و نگاهي بر من و نگاهي بر عكس،

تا به لبخند رضايت گل رويش بشكفت:

زان تبسّم چه سخنها به من خسته و رزمنده نگفت

خستگي را زتنم گرد غم را ز رخم

به نگاهش به تبسّم همه يكباره برفت...

 

 

 

 

فكه‌ مثل‌ هيچ‌ جا نيست‌! نه‌ شلمچه‌، نه‌ ماووت‌، نه‌ سومار، نه‌ مهران‌، نه‌ طلائيه‌، نه‌...

فكه‌ فقط‌ فكه‌ است‌! با قتلگاه‌ و كانال هايش‌، با تپه‌ ماهور و دشت هايش‌.

فكه‌ قربانگه‌ اسماعيل‌هاست‌ به‌ درگاه‌ خداي‌ مكه‌.

فكه‌ را سينه‌اي‌ است‌ به‌ وسعت‌ ميدان هاي‌ مين‌ِ گسترده‌ بر خاك‌.

فكه‌ را دلي‌ است‌ به‌ پهناي‌ سيم هاي‌ خاردار خفته‌ در دشت‌.

فكه‌ را باغ هايي‌ است‌ به‌ سر سبزي‌ جنگل‌ امقر.

فكه‌، روحي‌ دارد به‌ لطافت‌ ابرهاي‌ گريان‌ در شب‌ والفجريك‌.

فكه‌، چشماني‌ دارد به‌ بصيرت‌ ديده‌بان‌ خفته‌ در خون‌، بر ارتفاع‌ صد و دوازده‌.

فكه‌، خفته‌ بر زير گام هايي‌ است‌ كه‌ رفتند و باز نيامدند.

فكه‌، استوار ايستاده‌ است‌، برتر از سنگرهاي‌ بتوني‌ ضد آرپي‌ جي‌.

فكه‌،هيچ‌ در كف‌ ندارد، همچون‌ بسيجي‌ ايستاده‌ در برابر تانك هاي‌ مدرن‌ بعث‌.

فكه‌، همه‌ چيز دارد، همچون‌ بسيجي‌ مهياي‌ سفر به‌ ديار حضرت‌ دوست‌.

قلب‌ فكه‌، در والفجر مقدماتي‌ تپيد.

قلب‌ فكه‌، در والفجر يك‌ از حركت‌ بازايستاد.

قلب‌ فكه‌، در دشت‌ سُمِيدِه‌ پاره‌ پاره‌ شد.

قلب‌ فكه‌، در قتلگاه‌ رُشيديه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ شد.

قلب‌ فكه‌، در ارتفاع‌ صدوچهل‌وسه‌ شكست‌.

قلب‌ فكه‌، ميان‌ كانال‌ِ كميل‌ جا ماند.

چه‌ بسيار چشم ها كه‌ بر خاك‌ فكه‌ نگران‌ ماندند.

چه‌ بسيار لب ها كه‌ در سنگرهاي‌ فكه‌ خندان‌ خفتند.

چه‌ بسيارروح ها كه‌ شادمان‌ درفكه‌ بالشان‌ خوني‌ شد.

چه‌ بسيار كبوترها كه‌ پر بسته‌ در فكه‌ از كانال ها پر كشيدند.

چه‌ بسيار مرغان‌ آغشته‌ به‌ عشقي‌ كه‌ در فكه‌ غريبانه‌ ذبح‌ شدند.

از فكه‌، فقط‌ بايد در فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.

از فكه‌، فقط‌ بايد با اهل‌ فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.

از فكه‌، بايد براي‌ عاشقان‌ فكه‌ نشان‌ آورد و بس‌.

سوغات‌ فكه‌، چه‌ مي‌تواند باشد جز مُشتي‌ سيم‌ خاردار وحشي‌؟

تحفه‌ از فكه‌، چه‌ مي‌توان‌ برگرفت‌ جز پرچمي‌ سه‌ رنگ‌ خوني‌؟

يادآوري‌ از فكه‌، چه‌ مي‌توان‌ با خود داشت‌ جز پلاكي‌ سوراخ‌ شده‌ بر سينه‌ از تركش‌؟

در فكه‌ بود كه‌ حلقوم ها، شمشيرها را دريدند.

در فكه‌ بود كه‌ پيكرها، كمان ها را شكستند.

در فكه‌ بود كه‌ سرها، نيزه‌ها را بالا بردند.

در فكه‌ بود كه‌ جان ها، خاكيان‌ را جان‌ بخشيدند.

در فكه‌ بود كه‌ ارواح‌ مطهر، مردگان‌ را جان‌ دادند.

در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ اهل‌ فكه‌ بود، روحش‌ به‌ اوج‌ پر كشيد.

در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ آرزو مي‌كرد چونان‌ مادرش‌ مفقود بماند، پيكري‌ از او باز نيامد و گمنام‌ خفت‌.

فكه‌ را دلي‌ است‌ داغدار مصطفي‌(ص‌).

فكه‌ را اثري‌ است‌ از پهلوي‌ شكسته‌ فاطمه‌(س‌).

فكه‌ را نشاني‌ است‌ از فرق‌ شكافته‌ علي‌(ع‌).

فكه‌ را تشتي‌ است‌ سرخ‌ از خون‌ حلقوم‌ حسن‌(ع‌).

فكه‌ را پيكري‌ است‌ پاره‌ پاره‌ از اندام‌ حسين‌(ع‌).

فكه‌ را درد غربت‌ پير كرده‌.

فكه‌ را سوز هجر زمين‌گير كرده‌.

فكه‌ را ژرفاي‌ انتظار، چشم‌ به‌ زيارت‌ دوست‌ نگه‌ داشته‌.

فكه‌ را تنهايي‌ عشق‌ قداست‌ بخشيده‌.

مگر مي‌شود پيامبر از فكه‌ گذر نكرده‌ باشد؟

مگر مي‌شود فاطمه‌ دلش‌ در فكه‌ نسوخته‌ باشد؟

مگر مي‌شود حسن‌ در فكه‌ غريب‌ نباشد؟

مگر مي‌ شود حسين‌ در فكه‌ سر از بدنش‌ جدا نشده‌ باشد؟

مگر مي‌ شود مهدي‌ فاطمه‌ بر فكه‌ گذري‌ ونظري‌ نداشته‌ باشد؟

 

 

سه شنبه پانزدهم 12 1391 11:35

افسران - دست نوشته‌اي از شهيد حجت‌الله رحيمي

 

شهيد حجت‌الله رحيمي پس از بازگشت از سفر كربلاي معلي و زيارت مزار شش گوشه مولا اباعبدالله الحسين (ع) دست نوشته‌اي دارد كه در آن آمده است «زبان از گفتن زيبايي‌هاي كربلا چقدر حقير است».

شهيد حجت‌الله رحيمي، در خردادماه سال 1390 و چند ماه قبل از شهادتش، به كربلاي معلي و زيارت مزار شش گوشه مولاي اباعبدالله الحسين (ع) مشرف شد كه پس از آن در دست نوشته‌اي آورده است: به خود كه مي‌نگرم مي‌بينم لياقت چنين لطفي را نداشته‌ام.

متن كامل اين دست نوشته به شرح زير است: چه لذتي دارد در بين‌الحرمين باشي و نداني رو به كدام سو افكني.

از يك سو عباس است و از سوي دگر حسين…

آنجا بود كه فهميدم رو به جلو كه مي‌روي از پشت سرت فارغ نشو.

كاش تكرار مي‌شد بعضي لحظات

فقط بايد شكرش كنم براي دادن آن لحظه‌اش كه بزرگوارانه به من بخشيد.

در حالي كه به خود كه مي‌نگرم مي‌بينم لياقت چنين لطفي را نداشته‌ام.

آري

و بين‌الحرمين سماوات بهشت است.

و زبان از گفتن زيبايي‌هاي كربلا چقدر حقير است.

زيرا جز ياران حسين را به كربلا راه نمي‌دهند و خدا را شكر كه هنوز به ما اميدي هست

نقطه سر خط.

شهيد كربلايي حجت‌الله‌ رحيمي، مسئول بسيج دانشجويي دانشگاه آزاد باغملك از بسيجيان و مداحان خستگي ناپذير اين شهرستان بوده كه از سوي ستاد مركزي راهيان نور كشور به عنوان خادم الشهدا مشغول خدمت رساني به كاروان‌هاي راهيان نور بود.

اين شهيد در 24 اسفندماه سال 1368 در شهرستان باغملك به دنيا آمد و صبح روز پنجشنبه 18 اسفندماه سال 1390 مطابق با 15 ربيع‌الثاني سال 1433 هجري قمري در پادگان دژ شهرستان خرمشهر هنگام انجام ماموريت شربت گواراي شهادت را نوشيد و به آرزوي ديرينه‌ خود، شهادت در راه خدا نائل آمد.

پيكر شهيد حجت‌الله رحيمي بعداز ظهر روز جمعه 19 اسفند ماه با حضور مردم و جوانان قدرشناس استان خوزستان پس از تشييع در باغملك در روستاي زير مورد دهستان هپرو و در كنار شهيد جعفر رحيمي آرام گرفت.(فارس)

 

 

دوشنبه جهاردهم 12 1391 12:32

 

 

 

دوشنبه جهاردهم 12 1391 12:18

افسران - آن ها چفـيه داشتند، من چـادر دارم

 

آن ها چفيه داشتند… من چادر دارم….

آنان چفيه مي بستند تا بسيجي وار بجنگند… من چادر مي پوشم تا زهرايي زندگي كنم…

آنان چفيه را خيس مي كردند تا نَفَس هايشان آلوده ي شيميايي نشود… من چادر مي پوشم تا از نفَس هاي آلوده دور بمانم…

آنان موقع نماز شب با چفيه صورت خود را مي پوشاندند تا شناسايي نشوند… من چادر مي پوشم تا از نگاه هاي حرام پوشيده باشم…

آنان با چفيه زخم هايشان را مي بستند … من وقتي چادر ي مي بينم ياد زخم پهلوي مادرم مي افتم…

آنان سرخي خونشان را به سياهي چادرم امانت داده اند…

من چادرسياهم را محكم مي پوشم تا امانتدار خوبي براي آنان باشم ....

 

 

X